جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۵٬۰۸۸ نتیجه برای «یکی» · صفحهٔ ۲۴۸ از ۴۲۴
- بخش ۱۱۸ - مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهٔ خویش جلال الدین محمد مولویشد از آن باران یکی برقی پدیدزد شراری در دل مرد وحید
- بخش ۲ - تمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت در باغی مجهول خود معشوق را در باغ یافت و عسس را از شادی دعای خیر میکرد و میگفت کی عَسی أَنْ تَکْرَهوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ جلال الدین محمد مولویجز یکی لقیه که اول از قضابر وی افتاد و شد او را دلربا
- بخش ۸۳ - شرح فایدهٔ حکایت آن شخص شتر جوینده جلال الدین محمد مولویآن نبد بیگار کسبی بود چستهر یکی دانه که کشتم صد برست
- بیست و ششم جلال الدین محمد مولویدر باغ زهر گور یکی مرده برآمدبنگر به عزیزان که برستند ز خواری
- بخش ۷۵ - حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة جلال الدین محمد مولویدو علم بر ساخت اسپید و سیاهآن یکی آدم دگر ابلیس راه
- بخش ۲۵ - قصهٔ هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی جلال الدین محمد مولویپیش ازین زان گفته بودیم اندکیخود چه گوییم از هزارانش یکی
- بخش ۴۴ - بقیهٔ عمارت کردن سلیمان علیهالسلام مسجد اقصی را به تعلیم و وحی خدا جهت حکمتهایی کی او داند و معاونت ملایکه و دیو و پری و آدمی آشکارا جلال الدین محمد مولویهر یکیشان را یکی فری دگرمرغ جانشان طایر از پری دگر
- بخش ۱۳۶ - بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نماند جلال الدین محمد مولویهر یکی در پردهای موصول خوستوهم او آنست که آن خود عین هوست
- بخش ۱۵۳ - تفسیر این آیت که وَ إِنَّ الدّارَ الآخِرةَ لَهیَ الحَیَوانُ لَوْ کانوا یَعْلَمونَ کی در و دیوار و عرصهٔ آن عالم و آب و کوزه و میوه و درخت همه زندهاند و سخنگوی و سخنشنو و جهت آن فرمود مصطفی علیه السلام کی الدُّنیا جیفةٌ وَ طُلّابُها کلابٌ و اگر آخرت را حیات نبودی آخرت هم جیفه بودی جیفه را برای مردگیش جیفه گویند نه برای بوی زشت و فرخجی جلال الدین محمد مولویاین یکی نقشش نشسته در جهانوآن دگر نقشش چو مه در آسمان
- پنجم جلال الدین محمد مولویشمس تبریز چو میخانهٔ جان باز کندهر یکی را بدهد باده و جانباز کند
- بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بیدریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره جلال الدین محمد مولوینادرا روزی یکی پیری بگفتده زکاتم که منم با جوع جفت
- بخش ۹۲ - قصهٔ عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان به حکم جنسیت و همدلی او با ایشان جلال الدین محمد مولویهر یکی نام خود و احوال خودباز گفته پیش او شرح رصد
