جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۸٬۴۴۳ نتیجه برای «غم» · صفحهٔ ۳۱۵ از ۷۰۴
- غزل شمارهٔ ۳۱۸۴ جلال الدین محمد مولویعنایت چون ز یزدان برتو باشدچه غم گر تو به طاعت کمتر آیی؟!
- بخش ۱۲۶ - مخلص ماجرای عرب و جفت او جلال الدین محمد مولویعقل خود زین فکرها آگاه نیستدر دماغش جز غم الله نیست
- بخش ۱۱۵ - نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخنها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد جلال الدین محمد مولویاین قناعت نیست جز گنج روانتو مزن لاف ای غم و رنج روان
- بخش ۳۵ - رنجور شدن این هلال و بیخبری خواجهٔ او از رنجوری او از تحقیر و ناشناخت و واقف شدن دل مصطفی علیهالسلام از رنجوری و حال او و افتقاد و عیادت رسول علیهالسلام این هلال را جلال الدین محمد مولویاز قضا رنجور و ناخوش شد هلالمصطفی را وحی شد غماز حال
- بخش ۸۷ - مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبی جلال الدین محمد مولویبینیازی از غم من ای امیرده زکات جاه و بنگر در فقیر
- بخش ۸۷ - بیان حال خودپرستان و ناشکران در نعمت وجود انبیا و اولیا علیهم السلام جلال الدین محمد مولویوز سبکداری فرمانهای اووز فراغت از غم فردای او
- بخش ۲۸ - نیت کردن او کی این زر بدهم بدان هیزمکش چون من روزی یافتم به کرامات مشایخ و رنجیدن آن هیزمکش از ضمیر و نیت او جلال الدین محمد مولویپس بگفتم من ز روزی فارغمزین سپس از بهر رزقم نیست غم
- بخش ۱۱۲ - مقالت برادر بزرگین جلال الدین محمد مولویوقت پند دیگرانی های هایدر غم خود چون زنانی وای وای
- بخش ۱۱۸ - حکایت آن پادشاهزاده کی پادشاهی حقیقی به وی روی نمود یَوْمَ یَفِرُّ المَرْءُ مِنْ أَخیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبیهِ نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التُّرابُ رَبیعُ الصِّبْیانِ آن پادشاهزاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون میگویم زر و اطلس و اکسون نمیگویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید جلال الدین محمد مولویاز دم غم میبمیرد این چراغوز دم شادی بمیرد اینت لاغ
- بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن جلال الدین محمد مولویاو برهنه آمد و عریان رودوز غم دزدش جگر خون میشود
- بخش ۱۴۰ - حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعرهای زد جلال الدین محمد مولویریش شانه کرده که من سابقمسابقی لیکن به سوی مرگ و غم
- بخش ۱۳۰ - در نمد دوختن زن عرب سبوی آب باران را و مهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب جلال الدین محمد مولویاز دعاهای زن و زاری اووز غم مرد و گرانباری او
