کسی کو را بود خلق خدایی
ازو یابند جانهای بقایی
۱به روزی پنج نوبت بر در او
همی کوبند کوس کبریایی
۲اگر افتد بدین سو بانگ آن کوس
بیابند جملگان از خود رهایی
۳زمین خود کی تواند بند کردن
هر آنکس را که روحش شد سمایی؟!
۴عنایت چون ز یزدان برتو باشد
چه غم گر تو به طاعت کمتر آیی؟!
۵در آن منزل چه طاعت پای دارد؟!
که جان بخشت کند از دلربایی
۶به جای راستی و صدق گیرند
خیانتها که کردی یا دغایی
۷اگر تو از دل و جان دوستداری
کسی کو گوهرش نبود بهایی
۸خداوند خداوندان اسرار
همایان را همی بخشد همایی
۹ترا گردید رویش رزق باشد
به صد لابه بهشت اندر نیایی
۱۰قرار جان شمسالدین تبریز
که جانم را مباد از وی جدایی
۱۱جدایی تن مرا خود بند کردست
هم از وی چشم میدارم رهایی
۱۲که دست جان او چندان درازست
که عقل کل کند یاوه کیایی
۱۳هزاران شکر ایزد را که جانم
به عشق چشم او دارد روایی
۱۴فحمدا ثم حمدا ثم حمدا
بما اروانی خلاق السماء
۱۵منالنور الممدد کل نور
منالکنز المکنز فی الخفاء
۱۶وآتاهم منالاسرار فضلا
و نجاهم بها کل البلاء
۱۷و احیاهم بروح عاشقی
طلیق من هجومات الوباء
۱۸طلب منی بشیرالوصل یوما
قباء الروح انزعت قبایی
۱۹لقیت من فضایلهم مرادا
و اوصافا تجلت بالبهاء
۲۰وجاد الصدر شمسالدین یوما
حیاتیا دوامیا جزایی
۲۱رایت البخت یسجدنی اذاما
تکرم سیدی بالالتقاء
۲۲وآتانی علامته بعشق
دوام سرمدی فی بقایی
۲۳علمت بابتداء حال عشقی
تمامة دولة فی الانتهاء
۲۴فلا اخلاله ظلا علینا
فذاک جمیع طمعی وارتجایی
۲۵فحاشا بل عنایته بحور
غریق منه بغیی وابتغائی
۲۶معانی روحنا ماء زلال
و بالا لفاظ ما زج بالدماء
۲۷