سؤالی دارم ای خواجه خدایی
که امروز این چنین شیرین چرایی
۱کی باشد مه که گویم ماه رویی
کی باشد جان که گویم جان فزایی
۲مثالی لایق آن روی خوبت
بسی شبها ز حق کردم گدایی
۳رها کن این همه با ما تو چونی
تو جانی و به چونی درنیایی
۴تو صدساله ره از چونی گذشتی
میان موجهای کبریایی
۵هوای خویشتن را سر بریدی
ز میل نفس خود کردی جدایی
۶همه میل دل معشوق گشتی
به تسلیم و رضا و مرتضایی
۷از این هم درگذشتم چونی ای جان
که این دم رستخیز سحرهایی
۸همیپیچی به صد گون چشم ما را
به صد صورت جهان را مینمایی
۹زمانی صورت زندان و چاهی
زمانی گلستان و دلربایی
۱۰همان یک چیز را گه مار سازی
گهی بخشی درختی و عصایی
۱۱به دست توست بوقلمون همه چیز
ز انسان و ز حیوان و نمایی
۱۲گهی نیل است و گاهی خون بسته
گهی لیل است و گه صبح ضیایی
۱۳بدین خوف و رجاها منعقد شد
که از هر ضد ضد بر میگشایی
۱۴سؤالی چند دارم از تو حل کن
که مشکلهای ما را مرتجایی
۱۵سؤال اول آن است ای سخندان
که هم اول هم آخر جان مایی
۱۶چو اول هم توی و آخر توی هم
ز کی دانم وفا و بیوفایی
۱۷دوم آن است ای آن کت دوم نیست
که رنج احولی را توتیایی
۱۸