دلا در روزه مهمان خدایی
طعام آسمانی را سزایی
۱در این مه چون در دوزخ ببندی
هزاران در ز جنت برگشایی
۲نخواهد ماند این یخ زود بفروش
بیاموز از خدا این کدخدایی
۳برون کن خرقه کان زین چار رقعهست
ترابی آتشی آبی هوایی
۴برهنه کن تو جزو جان و بنما
ز خرقه گر به کل بیرون نیایی
۵بیامد جان که عذر عشق خواهد
که عفوم کن که جان عذرهایی
۶در این مه عذر ما بپذیر ای عشق
خطا کردیم ای ترک خطایی
۷به خنده گوید او دستت گرفتم
که میدانم که بس بیدست و پایی
۸تو را پرهیز فرمودم طبیبم
که تو رنجور این خوف و رجایی
۹بکن پرهیز تا شربت بسازم
که تا دور ابد باخود نیایی
۱۰خمش کردم که شرحش عشق گوید
که گفت او است جان را جان فزایی
۱۱