بیاموز از پیمبر کیمیایی
که هر چت حق دهد میده رضایی
۱همان لحظه در جنت گشاید
چو تو راضی شوی در ابتلایی
۲رسول غم اگر آید بر تو
کنارش گیر همچون آشنایی
۳جفایی کز بر معشوق آید
نثارش کن به شادی مرحبایی
۴که تا آن غم برون آید ز چادر
شکرباری لطیفی دلربایی
۵به گوشه چادر غم دست درزن
که بس خوب است و کردهست او دغایی
۶در این کو روسبی باره منم من
کشیده چادر هر خوش لقایی
۷همه پوشیده چادرهای مکروه
که پنداری که هست او اژدهایی
۸من جان سیر اژدرها پرستم
تو گر سیری ز جان بشنو صلایی
۹نبیند غم مرا الا که خندان
نخوانم درد را الا دوایی
۱۰مبارکتر ز غم چیزی نباشد
که پاداشش ندارد منتهایی
۱۱به نامردی نخواهی یافت چیزی
خمش کردم که تا نجهد خطایی
۱۲