تو هر روزی از آن پشته برآیی
کنی مر تشنه جانان را سقایی
۱تو هر صبحی جهان را نور بخشی
که جان جان خورشید سمایی
۲مباد آن روز کز تو بازماند
دو دیدهای چراغ و روشنایی
۳تو دریایی و میگویی جهان را
درآ در من بیاموز آشنایی
۴لب و لنج کفوری را دریدی
بدان دریای امواج عطایی
۵گشادی چشم و گوش خاکیان را
همه حیران که چون بر میگشایی
۶گلوی جان بسوزید از حلاوت
چنین شیرین چنین حلوا چرایی
۷اگر چون آسیا گردم شب و روز
ز تو باشد که آب آسیایی
۸وگر این آسیا جوید سکونت
ز چرخ تو نمییابد رهایی
۹هر آن سنگی که در چرخش کشیدی
بیابد کان بیابد کیمیایی
۱۰به تو جنبد جهان جان جهانی
اگر چه او نداند که کجایی
۱۱