عزیزی و کریم و لطف داری
ولیکن دور شو، چون هوشیاری
۱نشاید عاشقان را یار هشیار
ز هشیاران نیاید هیچ یاری
۲مرا یکدم چو ساقی کم دهد می
بگیرم دامن او را به زاری
۳صراحیوار خون گریم به پیشش
بجوشم همچو می در بیقراری
۴که از اندیشه بیزارم، بده می
مرا تا کی به اندیشه سپاری؟!
۵چه حیله سازم ای ساقی؟! چه حیله؟!
که حیله آفرین و حیلهکاری
۶به حجت هر دمم بیرون فرستی
که بس باغیرتی و تنگ باری
۷برون و اندرون و جام و می نیست
ولیکن در سخن اینست جاری
۸قفی یا ناقتی هذا مناخ
ولا تسرین من هذاالدیار
۹فدیتالعشق ما احلی هواه
تقطع فی هواه اختیاری
۱۰فلا تشغلنی یا ساقی بلهو
واسکرنی بکاسات کبار
۱۱ایا بدرالتمام اطلع علینا
بحق العشق اسمع، لاتمار
۱۲وخلصنی منالدنیا واسکر
فلا ادری یمینی من یساری
۱۳