خداوندا زکات شهریاری
ز من مگذر شتاب ار مهر داری
۱هلا آهستهتر ای برق سوزان
که شد چشمم ز تو ابر بهاری
۲نمیتاند نظر کاندر رکابت
رسد در گرد مرکب از نزاری
۳عنان درکش پیاده پروری کن
که خورشیدی و عالم بیتو تاری
۴جدایی نیست این تلخی نزع است
گلوی ما به هجران میفشاری
۵چو سایه میدود جان در پی تو
گذشت از سایه جان در بیقراری
۶به روی او دلا بس باده خوردی
بدین تلخی از آن رو در خماری
۷چه باشد ای جمالت ساقی جان
خماری را به رحمت سر بخاری
۸نه دست من گرفتی عهد کردی
که ما را تا قیامت دست یاری
۹ز دست عهد تو از دست رفتم
به جان تو که دست از من نداری
۱۰کی یارد با تو دیگر عهد کردن
که تو سنگین دلی بیزینهاری
۱۱تو خیره کشتری یا چشم مستت
که بر خسته دلانش میگماری
۱۲حدیث چشم تو گفتم دلم رفت
به دریای فنا و جان سپاری
۱۳دل من رفت عشقت را بقا باد
در اقبال و مراد و کامکاری
۱۴بزی ای عشق بهر عاشقان را
ابد تا کارشان را میگذاری
۱۵