به تن با ما، به دل در مرغزاری
چو دربند شکاری تو شکاری
۱به تن این جا میانبسته چو نایی
به باطن همچو باد بیقراری
۲تنت چون جامه غوّاص بر خاک
تو چون ماهی روش در آب داری
۳در این دریا بسی رگهاست صافی
بسی رگهاست کان تیره است و تاری
۴صفای دل از آن رگهای صافی است
بدان رگ پی بری چون پر برآری
۵در آن رگها تو همچون خون نهانی
ور انگشتی نهم تو شرم داری
۶از آن رگهاست بانگ چنگ خوش رگ
ز عکس و لطف آن زاری است زاری
۷ز بحر بیکنار است این نواها
کی میغرد به موج از بیکناری
۸