به جان تو پس گردن نخاری
نگویی میروم عذری نیاری
۱بسازی با دو سه مسکین بیدل
اگر چه بیدلان بسیار داری
۲نگویی کار دارم در پی کار
چه باشی بسته تو خاوندگاری
۳تو گویی میروم رنجور دارم
نه رنجوران ما را میگذاری
۴ز ما رنجورتر آخر کی باشد
که در چشمت نیاییم از نزاری
۵خوری سوگند که فردا بیایم
چه دامن گیردت سوگند خواری
۶تو با سوگند کاری پختهای سر
که بر اسرار پنهانی سواری
۷تو ماهی ما شبیم از ما بمگریز
که بیمه شب بود دلگیر و تاری
۸تو آبی ما مثال کشت تشنه
مگرد از ما که آب خوشگواری
۹بپاش ای جان درویشان صادق
چه باشد گر چنین تخمی بکاری
۱۰چه درویشان که هر یک گنج ملکند
که شاهان راست ز ایشان شرمساری
۱۱به تو درویش و با غیر تو سلطان
ز تو دارند تاج شهریاری
۱۲که مه درویش باشد پیش خورشید
کند بر اختران مه شهسواری
۱۳منم نای تو معذورم در این بانگ
که بر من هر دمی دم میگماری
۱۴همه دمهای این عالم شمردهست
تو ای دم چه دمی که بیشماری
۱۵