منم غرقه درون جوی باری
نهانم میخلد در آب خاری
۱اگر چه خار را من مینبینم
نیم خالی ز زخم خار باری
۲ندانم تا چه خار است اندر این جوی
که خالی نیست جان از خارخاری
۳تنم را بین که صورتگر ز سوزن
بر او بنگاشت هر سویی نگاری
۴چو پیراهن برون افکندم از سر
به دریا درشدم مرغاب واری
۵که غسل آرم برون آیم به پاکی
به خنده گفت موج بحر کاری
۶مثال کاسه چوبین بگشتم
بر آن آبی که دارد سهم ناری
۷نمیدانم که آن ساحل کجا شد
که پیدا نیست دریا را کناری
۸تو شمس الدین تبریز ار ملولی
به هر لحظه چه افروزی شراری
۹