صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و شراب و عیش آری
۱صلا که ساعتی دیگر نیابی
ز مشرق تا به مغرب هوشیاری
۲چنان در بحر مستی غرق گردند
که دل در عشق خوبی خوش عذاری
۳از این مستان ننوشی های و هویی
وزین خوبان نبینی گوشواری
۴در این مستان کجا وهمی رسیدی
گر این مستان ننالند از خماری
۵به صد عالم نگنجد از جلالت
چنین سلطان و اعظم شهریاری
۶ولیکن چون غبار انگیخت اسپش
به وهم آمد کر و فر سواری
۷دهان بربند کاین جا یک نظر نیست
که بشناسد سواری از غباری
۸