اگر یار مرا از من برآری
من او گشتم بگو با او چه داری
۱میان ما چو تو مویی نبینی
تو مانی در میان شرمساری
۲ببین عیب ار چه عاشق گشت رسوا
نباشد عار گر بحری است عاری
۳بیا ای دست اندر آب کرده
کلوخ خشک خواهی تا برآری
۴تو خواهی همچو ابر بازگونه
که باران از زمین بر چرخ باری
۵چو ناخن نیز نگذارد تو را عشق
روا باشد که آن سر را بخاری
۶قراری یابی آنگه بر لب عشق
چو ساکن گشتهای در بیقراری
۷مکن یاد کسی ای جان شیرین
که نشناسد خزان را از بهاری
۸نداند عطسه را زان لاغ دیگر
نداند شیر از روبه عیاری
۹بگفتم این و نک غوطی بخوردم
در آن موج لطیف شهریاری
۱۰شدم از کار من از شمس تبریز
بیا در کار گر تو مرد کاری
۱۱