نگفتم دوش ای زین بخاری
که نتوانی رضا دادن به خواری
۱در آن جانها که شکر روید از حق
شکر باشد ز هر حسیش جاری
۲اگر صد خنب سرکه درکشد او
نه تلخی بینی او را نی نزاری
۳خدایت چون سر مستی ندادهست
حذر کن تا سر مستی نخاری
۴از آن سر چون سر جان را شراب است
همینوشد شراب اختیاری
۵ز تو خنده همی پنهان کند او
که او خمری است و تو مسکین خماری
۶چو داد آن خواجه را سرکه فروشی
چه شیرین کرد بر وی سوکواری
۷گوارش خور از آن رخسار چون ماه
کز آن یابند مردان خوشگواری
۸درآید در تن تو نور آن ماه
چنان کاندر زمین لطف بهاری
۹ببخشد مر تو را هم خلعت سبز
رهاند مر تو را از خاکساری
۱۰تصورها همه زین بوی برده
برون روژیده از دل چون ذراری
۱۱تفضل ایها الساقی و اوفر
و لکن لا براح مستعار
۱۲و صبحنا بخمر مستطاب
فان الیمن جما فی ابتکار
۱۳و مسینا بخمر من صبوح
و دم و اسلم ایا خیر المداری
۱۴