چو عشق آمد که جان با من سپاری
چرا زوتر نگویی کآری آری
۱جهان سوزید ز آتشهای خوبان
جمال عشق و روی عشق باری
۲چو جان بیند جمال عشق گوید
شدم از دست و دست از من نداری
۳بدیدم عشق را چون برج نوری
درون برج نوری اه چه ناری
۴چو اشترمرغ جانها گرد آن برج
غذاشان آتشی بس خوشگواری
۵ز دور استاده جانم در تماشا
به پیش آمد مرا خوش شهسواری
۶یکی رویی چو ماهی ماه سوزی
یکی مریخ چشمی پرخماری
۷که جانها پیش روی او خیالی
جهان در پای اسب او غباری
۸همیرست از غبار نعل اسبش
بیابان در بیابان خوش عذاری
۹همیتازید عقلم اندک اندک
همیپرید از سر چون طیاری
۱۰همین دانم دگر از من مپرسید
که صد من نیست آن جا در شماری
۱۱من آن آبم که ریگ عشق خوردش
چه ریگی بلک بحر بیکناری
۱۲چو لاله ی کفتهای در شهر تبریز
شدم بر دست شمس الدین نگاری
۱۳