متاز ای دل سوی دریای ناری
که میترسم که تاب نار، ناری
۱وجودت از نی و دارد نوایی
ز نی هر دم نوایی نو برآری
۲نیستانت ندارد تاب آتش
وگرچه تو ز نی شهری برآری
۳میان شهر نی منشین برادر
که هر سو شعله اندر شعله داری
۴اگر نی سوی آتش میل دارد
چو میل رزق سوی رزق خواری
۵نیاز آتش است آن میل تنها
که آتش رزق میخواهد به زاری
۶به هر چت نی بفرماید تو نی کن
خلاف نی بکن از شهریاری
۷خلافش کردی و نی در کمین است
چو نی کم شد سر دیگر نخاری
۸پدید آید تو را ناگه وجودی
نه نی دارد نه شکر آنچه آری
۹یکی نوری لطیفی جان فزایی
در او میهای گوناگون کاری
۱۰گشایی پر و بالی کز حلاوت
نمایی لطفهای لاله زاری
۱۱میان این چنین نوری نماید
دگر خورشید و جانها چون ذراری
۱۲به نور او بسوزی پر خود را
ز شیرینی نورش گردی عاری
۱۳ز ناله واشکافد قرص خورشید
که گل گل وادهد هم خار خاری
۱۴زبان واماند زین پس از بیانش
زبان را کار نقش است و نگاری
۱۵نگار و نقش چون گلبرگ باشد
گدازیده شود چون آب واری
۱۶بر آن ساحل کهاین گلها گدازید
اگر خواهی تو مستی و خماری
۱۷همیگو نام شمس الدین تبریز
کز او این کارها را برگزاری
۱۸