مرا اندر جگر بنشست خاری
بحمدالله ز باغ او است باری
۱یکی اقبال زفتی یافت جانم
وگرچه شد تنم در عشق زاری
۲کناری نیست این اقبال ما را
چو بگرفتم چنین مه در کناری
۳بگیر این عقل را بر دار او کش
تماشا کن از این پس گیر و داری
۴چو اندربافت این جانم به عشقش
ز هستم تا نماند پود و تاری
۵رخ گلنار گر در ره حجاب است
چو گل در جان زنیمش زود ناری
۶مشو غره به گلزار فنا تو
که او گنده شود روزی سه چاری
۷جمالی بین که حضرت عاشقستش
بشو بهر چنین جان جان سپاری
۸خداوندی شمس الدین تبریز
کز او دارد خداوند افتخاری
۹