چو اسم شمس دین اسما تو دیدی
خلاصه او است در اشیاء تو دیدی
۱چه دارد عقلها پیشش ز دانش
برابر با سری کش پا تو دیدی
۲منورتر به هر دو کون ای دل
ز حلقه خاص او هیجا تو دیدی
۳به مانندش ز اول تا به آخر
بگو آخر کی دیدهست یا تو دیدی
۴در آن گوهر نبودهست هیچ نقصان
اگر هستت خیال آنها تو دیدی
۵به پیش خدمتش اندر سجودند
از آن سوی حجاب لا تو دیدی
۶خدیو سینه پهن و سروبالا
نه بالا است و نی پهنا تو دیدی
۷شهی کش جن و انس اندر سجودند
همه رویش در آن رعنا تو دیدی
۸ورا حلمی که خاک آن برنتابد
چنان حلمی در استغنا تو دیدی
۹ز وصف تلخ خود زهرا یکی وصف
به لعل شکر و زهرا تو دیدی
۱۰ز فرمان کردنش سوی سماوات
نهاده نردبان بالا تو دیدی
۱۱چنان لؤلؤ به تابانی و خوبی
که او را هست جان لالا تو دیدی
۱۲کسی خود این شبه فانی دون را
از او خواهد چنین کالا تو دیدی
۱۳به نرمی در هوای هرزه آبی
و یا آن عشق چون خارا تو دیدی
۱۴برونم جمله رنج و اندرون گنج
بدین وصف عجب ما را تو دیدی
۱۵خداوند شمس دین را در دو عالم
به ملک و بخت او همتا تو دیدی
۱۶ز بهر آنش ای باد صبا تا
رسانی خدمتی از ما تو دیدی
۱۷چو خاک سنب اسب جبرئیل است
همه تبریز,آن احیا تو دیدی
۱۸