تو جانا بیوصالش در چه کاری
به دست خویش بیوصلش چه داری
۱همه لافت که زاریها کنم من
به نزد او نیرزد خاک زاری
۲اگر سنگت ببیند بر تو گرید
که از وصل چه کس گشتی تو عاری
۳به وصلش مر سما را فخر بودی
به هجرش خاک را اکنون تو عاری
۴چنان مغرور و سرکش گشته بودی
زمان وصل یعنی یار غاری
۵از آن میها ز وصلش مست بودی
نک آمد مر تو را دور خماری
۶ولیکن مرغ دولت مژده آورد
کز آن اقبال میآید بهاری
۷ز لطف و حلم او بودهست آن وصل
نبود از عقل و فرهنگ و عیاری
۸به پیر هندوی بگذشت لطفش
چو ماهی گشت پیر از خوش عذاری
۹چنینها دیدهای از لطف و حسنش
تو جانا کز پی او بیقراری
۱۰چه سودم دارد ار صد ملک دارم
که تو که جان آنی در فراری
۱۱خداوندی ز تو دور است ای دل
که بیاو یاوه گشته و بیمهاری
۱۲هزاران زخم دارد از تو ای هجر
که این دم بر سر گنجش تو ماری
۱۳ایا روز فراقم همچو قیری
ایا روز وصالم همچو قاری
۱۴تو بودی در وصالش در قماری
کنون تو با خیالش در قماری
۱۵به هجر فخر ما شمس الحق و دین
ایا صبرا نکردی هیچ یاری
۱۶مگر صبری که رست از خاک تبریز
خورم یابم دمی زو بردباری
۱۷ببینا این فراق من فراقی
ببینا بخت لنگم راهواری
۱۸