بگفتم با دلم آخر قراری
ز آتشهای او آخر فراری
۱تو را میگویم و تو از سر طنز
اشارت میکنی خندان که آری
۲منم از دست تو بیدست و پایی
تو در کوی مهی شکرعذاری
۳دلم گفتا ندیدی آنچ دیدم
تو پنداری ز اکنون است کاری
۴منم جزوی و از خود کل کل است
وی است دریای آتش من شراری
۵ورا دیدم چو بحری موج میزد
و جان من ز بحر او بخاری
۶ز تبریز آفتابی رو نمودم
بشد رقاص جانم ذره واری
۷خداوند شمس دین چون یک نظر تافت
بجوشید آب خوش از جان ناری
۸ز هر قطره یکی جانی همیرست
همیپرید اندر لاله زاری
۹