جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۵٬۰۴۳ نتیجه برای «سد» · صفحهٔ ۳۸۶ از ۴۲۱
- شمارهٔ ۸۲ - این قصیدهٔ به نام کنز الرکاز است و خاقانی آن را در ستایش پیغمبر اکرم و در جوار تربت مقدس آن حضرت سروده است خاقانی شروانیشاعران حیض حسد یافته چون خرگوشندتا ز من شیر دلان نکتهٔ عذرا شنوند
- قصیدهٔ شمارهٔ ۱ سعدی شیرازیخود دست و پای فهم و بلاغت کجا رسدتا در
- بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان سعدی شیرازیکه سالوک این منزلم عن قریببد از نیک کمتر شناسد غریب
- بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت میراند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر میکرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بیکدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوماند ملعون نهاند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب جلال الدین محمد مولویدر حسد شد گفت چون این ممکنستپس من اولیتر که خر ملک منست
- فصل پنجاهم - همه چیز را تا نجویی نیابی، جز این دوست را تا نیابی نجویی جلال الدین محمد مولوی… به دوم نمیماند و دوم به سوم الّا او از خویشتن غافلست و خود را نمیشناسد. سلطان محمود را رحمةالله علیه اسبی بحری آورده بودند عظیم خوب و صورتی به غایت نغز داشت، روز عید سوار شد بر آن اسب جمله خلایق به نظاره بر بامها نشسته …
- مناجات جلال الدین محمد مولویدل کیست کو حدیث خود و درد خود کندپیدا بود که جنبش دل تا کجا رسد!
- فصل اول - یکی میگفت که مولانا سخن نمیفرماید جلال الدین محمد مولوی… اید، همه را بخورد، اگر بدی کردهای با خود کردهای، جفای تو به وی کجا رسد؟!
- بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئیل علیه السّلام خود را به مصطفی صلیالله علیه و سلّم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همهٔ شعاعش جلال الدین محمد مولویگفت بنما تا ببیند این جسدتا چد حد حس نازکست و بیمدد
- بخش ۸۸ - لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی جلال الدین محمد مولویکاروان بر کاروان زین بادیهمیرسد در هر مسا و غادیه
- بخش ۵ ابوالقاسم فردوسیچو سالار شایسته باشد به جنگنترسد سپاه از دلاور نهنگ
- بخش ۶۳ ابوالقاسم فردوسیچهل خوان زرین پایه بسدچنان کز در شهر یاران سزد
- بخش ۱۴ - آغاز داستان عطار نیشابوریچو خشمم خط سوی دوزخ نویسدجوابش نام او بر یخ نویسد
