جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۷٬۷۶۱ نتیجه برای «آمد» · صفحهٔ ۴۱۴ از ۶۴۷
- بخش ۲۱ - صف هفدهم ناصرخسرو قبادیانی… و فرزند خویش روا ناداشتن عقل است این دو کار ناستوده را، پس بعقل واجب آمد فرمان برداری، رسول خدای کردن و دست بازداشتن از زنا و لواطت بجسمانی و روحانی، و رسول مصطفی صل الله علیه و آله فرمود: لا تزنو افتزنوا نساء کم. گفت: …
- بخش ۱ - فصل ناصرخسرو قبادیانی… ن است – چه از مردم و چه از جز مردم – و پس از آن هم بدان تدریج که پیدا آمدنش بر آن بود ناپدید شونده است، چنانکه خدای تعالی همی گوید اندر ایجاد و اعدام مردم، قوله: (الله الذی خلقکم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوه ثم جعل من بع …
- قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در ستایش میرمیران وحشی بافقینه که سد شکر سد هزاران شکرکه سر آمد زمان فتنه و شر
- در ستایش شاه غیاثالدین و شهزادگان وحشی بافقیاین جوان نورسی شد وان نهال نوبریدر بهشت ساحتت گر پیری آمد با عصا
- بخش ۳۲ - در اظهار نمودن شیرین محبت خویش را به آن غمین مهجور وحشی بافقیبه سنگ اشکستنش چون بود دستیدلم را زو پدید آمد شکستی
- بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان سعدی شیرازیتو گفتی که در خطهٔ زنگبارز یک گوشه ناگه در آمد تتار
- فصل پنجاهم - همه چیز را تا نجویی نیابی، جز این دوست را تا نیابی نجویی جلال الدین محمد مولوی… و نمیخواهم و پروای آن ندارم» فیالجمله چارهای نبود چون بر کنار بام آمد و سخت سرمست بود سلطان میگذشت. چون مست، سلطان را بر آن اسب دید گفت:« این اسب را پیش من چه محل باشد؟ که اگر درین حالت مطرب ترانهای بگوید و آن اسب …
- بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئیل علیه السّلام خود را به مصطفی صلیالله علیه و سلّم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همهٔ شعاعش جلال الدین محمد مولویچون ز بیم و ترس بیهوشش بدیدجبرئیل آمد در آغوشش کشید
- بخش ۱۸ - تتمهٔ قصهٔ مفلس جلال الدین محمد مولویچون شبانه از شتر آمد به زیرکُرد گفتش منزلم دورست و دیر
- فصل بیستم - شریفِ پایسوخته گوید: جلال الدین محمد مولوی… زند. چه باشد وهم که خدا از آن مستغنی نباشد خود آیت استغنا برای کافران آمده است حاشا که به مؤمنان این خطاب باشد. ای مردک استغنای او ثابت است الا اگر ترا حالی باشد که چیزی ارزد از تو مستغنی نباشد؟ بهقدر عزّت تو. شیخ محلّه …
- بخش ۸۸ - لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی جلال الدین محمد مولویآمدن در آب بر من بسته شدزانک ترکیبم ز خاکی رسته شد
- بخش ۷ ابوالقاسم فردوسیترا یار بود ایزد ای نیکبختبه بار آمد آن خسروانی درخت
