جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۲٬۳۸۸ نتیجه برای «بد» · صفحهٔ ۷۵۱ از ۱٬۰۳۳
- غزل شمارهٔ ۳۱۷۹ جلال الدین محمد مولویای که به قصد نیمشب بسته نقاب آمدیآن همه حسن و نیکوی نست مناسب بدی
- غزل شمارهٔ ۳۱۸۰ جلال الدین محمد مولویاخلایی اخلایی، امانت دست من گیریدکه مستم، ره نمیدانم، بدان معشوق زیبایی
- غزل شمارهٔ ۳۱۹۶ جلال الدین محمد مولویقد طلع البدر علینا، قد وصل الوصل الینایا فئتی وافق بدر فیه نذرنا و الینا
- غزل شمارهٔ ۳۲۰۲ جلال الدین محمد مولویهذا کنفی، هذا عمدیهذا ازلی، هذا ابدی
- غزل شمارهٔ ۳۲۰۳ جلال الدین محمد مولویهله زین نیر درگذر، بده آن جام معتبرکه دل و جان ز جام او، برهد زین مذبذبی
- بخش ۸۷ - چاره اندیشیدن آن ماهی نیمعاقل و خود را مرده کردن جلال الدین محمد مولویآب بیحد جویم و آمن شومتا ابد در امن و صحت میروم
- فصل شصت و ششم - خَلَقَ آدَمَ عَلی صُوْرَتِهِ آدمیان همه مظهر میطلبند جلال الدین محمد مولوی… و چنان شدم بیتو» معنیش این باشد که «تو مظهر میطلبی مظهر تو منم» تا بدو معشوقی فروشی، و همچنین علما و هنرمندان جمله مظهر میطلبند. «کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیاً فَاحْبَبْتُ اَنْ اَعْرَفُ»، «خلق آدم علی صورته اَی علی صورة ا …
- بخش ۲۱ - آمن بودن بلعم باعور کی امتحانها کرد حضرت او را و از آنها روی سپید آمده بود جلال الدین محمد مولویاو بدعوی میل دولت میکندمعدهاش نفرین سبلت میکند
- بخش ۸۶ - دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی جلال الدین محمد مولویچونک تا اقصای هندستان رسیددر بیابان طوطیی چندی بدید
- بخش ۹۳ - بیان آنک تن خاکی آدمی همچون آهن نیکو جوهر قابل آینه شدن است تا درو هم در دنیا بهشت و دوزخ و قیامت و غیر آن معاینه بنماید نه بر طریق خیال جلال الدین محمد مولویصیقل عقلت بدان دادست حقکه بدو روشن شود دل را ورق
- بخش ۲۱ - حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمیدانم ازین آشفتهٔ بیدل چه میخواهی نمیدانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی میدانی و جواب مطرب امیر را جلال الدین محمد مولویگرز را بگرفت سرهنگی بدستگفت نه مطرب کشی این دم بدست
- بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را میکند به منقار و میانداخت و تن خود را کل و زشت میکرد از تعجب پرسید کی دریغت نمیآید گفت میآید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست جلال الدین محمد مولویوین نیاز ار چه که لاغر میکندصدر را چون بدر انور میکند
