جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۷۹ نتیجه برای «جنگ» با فیلتر مثنوی معنوی (مولانا) · صفحهٔ ۱ از ۷
- بخش ۳۹ - قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول الله جلال الدین محمد مولویآهوی را کرد صیادی شکاراندر آخر کردش آن بیزینهار
- بخش ۱۶۵ - در آمدن حمزه رضی الله عنه در جنگ بی زره جلال الدین محمد مولویاندر آخر حمزه چون در صف شدیبی زره سرمست در غزو آمدی
- بخش ۸۵ - حکایت هندو کی با یار خود جنگ میکرد بر کاری و خبر نداشت کی او هم بدان مبتلاست جلال الدین محمد مولویچار هندو در یکی مسجد شدندبهر طاعت راکع و ساجد شدند
- بخش ۷۶ - امیر کردن رسول علیهالسلام جوان هذیلی را بر سریهای کی در آن پیران و جنگ آزمودگان بودند جلال الدین محمد مولوییک سریه میفرستادش رسولبهر جنگ کافر و دفع فضول
- بخش ۱۹۵ - گفتن شیطان قریش را کی به جنگ احمد آیید کی من یاریها کنم وقبیلهٔ خود را بیاری خوانم و وقت ملاقات صفین گریختن جلال الدین محمد مولویمینبینی غیر این لیک ای تو ننگآن زمان لاف بود این وقت جنگ
- بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانهای خفتند شبی اتفاقا امرد خشتها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشتها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشتها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشتها را چرا نهادی الی آخره جلال الدین محمد مولویامردی و کوسهای در انجمنآمدند و مجمعی بد در وطن
- بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید جلال الدین محمد مولویشد محمد الپ الغ خوارزمشاهدر قتال سبزوار پر پناه
- بخش ۸۱ - تفسیر و هو معکم اینما کنتم جلال الدین محمد مولویور به خشم و جنگ عکس قهر اوستور به صلح و عذر عکس مهر اوست
- بخش ۵۷ - در تفسیر این آیت کی و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا و قوله یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا جلال الدین محمد مولویروز و شب در جنگ و اندر کشمکشکرده چالیش آخرش با اولش
- بخش ۹۱ - قصهٔ تیراندازی و ترسیدن او از سواری کی در بیشه میرفت جلال الدین محمد مولویهان و هان منگر تو در زفتی منکه کمم در وقت جنگ از پیرزن
- بخش ۸۱ - صبرکردن لقمان چون دید کی داود حلقهها میساخت از سوال کردن با این نیت کی صبر از سوال موجب فرج باشد جلال الدین محمد مولویگفت این نیکو لباسست ای فتیدر مصاف و جنگ دفع زخم را
- بخش ۹۳ - حکایت در بیان آنک کسی توبه کند و پشیمان شود و باز آن پشیمانیها را فراموش کند و آزموده را باز آزماید در خسارت ابد افتد چون توبهٔ او را ثباتی و قوتی و حلاوتی و قبولی مدد نرسد چون درخت بیبیخ هر روز زردتر و خشکتر نعوذ بالله جلال الدین محمد مولویشیر را با پیل نر جنگ اوفتادخسته شد آن شیر و ماند از اصطیاد
