یک سریه میفرستادش رسول
بهر جنگ کافر و دفع فضول
۱یک جوانی را گزید او از هذیل
میر لشکر کردش و سالار خیل
۲اصل لشکر بیگمان سرور بود
قوم بیسرور تن بیسر بود
۳این همه که مرده و پژمردهای
زان بود که ترک سرور کردهای
۴از کسل وز بخل وز ما و منی
میکشی سر خویش را سر میکنی
۵همچو استوری که بگریزد ز بار
او سر خود گیرد اندر کوهسار
۶صاحبش در پی دوان کای خیره سر
هر طرف گرگیست اندر قصد خر
۷گر ز چشمم این زمان غایب شوی
پیشت آید هر طرف گرگ قوی
۸استخوانت را بخاید چون شکر
که نبینی زندگانی را دگر
۹آن مگیر آخر بمانی از علف
آتش از بیهیزمی گردد تلف
۱۰هین بمگریز از تصرف کردنم
وز گرانی بار که جانت منم
۱۱تو ستوری هم که نفست غالبست
حکم غالب را بود ای خودپرست
۱۲خر نخواندت اسپ خواندت ذوالجلال
اسپ تازی را عرب گوید تعال
۱۳میر آخر بود حق را مصطفی
بهر استوران نفس پر جفا
۱۴قل تعالوا گفت از جذب کرم
تا ریاضتتان دهم من رایضم
۱۵نفسها را تا مروض کردهام
زین ستوران بس لگدها خوردهام
۱۶هر کجا باشد ریاضتبارهای
از لگدهااش نباشد چارهای
۱۷لاجرم اغلب بلا بر انبیاست
که ریاضت دادن خامان بلاست
۱۸سکسکانید از دمم یرغا روید
تا یواش و مرکب سلطان شوید
۱۹قل تعالوا قل تعالو گفت رب
ای ستوران رمیده از ادب
۲۰گر نیایند ای نبی غمگین مشو
زان دو بیتمکین تو پر از کین مشو
۲۱گوش بعضی زین تعالواها کرست
هر ستوری را صطبلی دیگرست
۲۲منهزم گردند بعضی زین ندا
هست هر اسپی طویلهٔ او جدا
۲۳منقبض گردند بعضی زین قصص
زانک هر مرغی جدا دارد قفس
۲۴خود ملایک نیز ناهمتا بدند
زین سبب بر آسمان صف صف شدند
۲۵کودکان گرچه به یک مکتب درند
در سبق هر یک ز یک بالاترند
۲۶مشرقی و مغربی را حسهاست
منصب دیدار حس چشمراست
۲۷صد هزاران گوشها گر صف زنند
جمله محتاجان چشم روشناند
۲۸باز صف گوشها را منصبی
در سماع جان و اخبار و نبی
۲۹صد هزاران چشم را آن راه نیست
هیچ چشمی از سماع آگاه نیست
۳۰همچنین هر حس یک یک میشمر
هر یکی معزول از آن کار دگر
۳۱پنج حس ظاهر و پنج اندرون
ده صفاند اندر قیام الصافون
۳۲هر کسی کو از صف دین سرکشست
میرود سوی صفی کان واپسست
۳۳تو ز گفتار تعالوا کم مکن
کیمیای بس شگرفست این سخن
۳۴گر مسی گردد ز گفتارت نفیر
کیمیا را هیچ از وی وا مگیر
۳۵این زمان گر بست نفس ساحرش
گفت تو سودش کند در آخرش
۳۶قل تعالوا قل تعالوا ای غلام
هین که ان الله یدعوا للسلام
۳۷خواجه باز آ از منی و از سری
سروری جو کم طلب کن سروری
۳۸