این بدان ماند که شخصی دزد دید
در وثاق اندر پی او میدوید
۱تا دو سه میدان دوید اندر پیش
تا در افکند آن تعب اندر خویش
۲اندر آن حمله که نزدیک آمدش
تا بدو اندر جهد در یابدش
۳دزد دیگر بانگ کردش که بیا
تا ببینی این علامات بلا
۴زود باش و باز گرد ای مرد کار
تا ببینی حال اینجا زار زار
۵گفت باشد کان طرف دزدی بود
گر نگردم زود این بر من رود
۶در زن و فرزند من دستی زند
بستن این دزد سودم کی کند
۷این مسلمان از کرم میخواندم
گر نگردم زود پیش آید ندم
۸بر امید شفقت آن نیکخواه
دزد را بگذاشت باز آمد به راه
۹گفت ای یار نکو احوال چیست
این فغان و بانگ تو از دست کیست
۱۰گفت اینک بین نشان پای دزد
این طرف رفتست دزد زنبمزد
۱۱نک نشان پای دزد قلتبان
در پی او رو بدین نقش و نشان
۱۲گفت ای ابله چه میگویی مرا
من گرفته بودم آخر مر ورا
۱۳دزد را از بانگ تو بگذاشتم
من تو خر را آدمی پنداشتم
۱۴این چه ژاژست و چه هرزه ای فلان
من حقیقت یافتم چه بود نشان
۱۵گفت من از حق نشانت میدهم
این نشانست از حقیقت آگهم
۱۶گفت طراری تو یا خود ابلهی
بلک تو دزدی و زین حال آگهی
۱۷خصم خود را میکشیدم من کشان
تو رهانیدی ورا کاینک نشان
۱۸تو جهتگو من برونم از جهات
در وصال آیات کو یا بینات
۱۹صنع بیند مرد محجوب از صفات
در صفات آنست کو گم کرد ذات
۲۰واصلان چون غرق ذاتاند ای پسر
کی کنند اندر صفات او نظر
۲۱چونک اندر قعر جو باشد سرت
کی به رنگ آب افتد منظرت
۲۲ور به رنگ آب باز آیی ز قعر
پس پلاسی بستدی دادی تو شعر
۲۳طاعت عامه گناه خاصگان
وصلت عامه حجاب خاص دان
۲۴مر وزیری را کند شه محتسب
شه عدو او بود نبود محب
۲۵هم گناهی کرده باشد آن وزیر
بی سبب نبود تغیر ناگزیر
۲۶آنک ز اول محتسب بد خود ورا
بخت و روزی آن بدست از ابتدا
۲۷لیک آنک اول وزیر شه بدست
محتسب کردن سبب فعل بدست
۲۸چون تو را شه ز آستانه پیش خواند
باز سوی آستانه باز راند
۲۹تو یقین میدان که جرمی کردهای
جبر را از جهل پیش آوردهای
۳۰که مرا روزی و قسمت این بدست
پس چرا دی بودت آن دولت به دست
۳۱قسمت خود خود بریدی تو ز جهل
قسمت خود را فزاید مرد اهل
۳۲