جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۴ نتیجه برای «تخت» با فیلتر وحشی بافقی، مثنوی · صفحهٔ ۱ از ۲
- نشستن شاهزاده بر تخت شهریاری و بلند آوازه گشتن در خطبهٔ کامکاری و در اختصار قصه کوشیدن و لباس تمامی بر شاهد فسانه پوشیدن وحشی بافقیچنین از یاری کلک جوانبختنشیند شاه بیت فکر بر تخت
- بخش ۲ - در ستایش پروردگار وحشی بافقیوگر خواهد که با راحت فتد کارنهد پا بر سر تخت از سر دار
- رفتن آن شهسوار شهب تازیانه و شاهباز فلک آشیانه به جست و جوی آن آهوی سر در بیابان محنت نهاده و آن طایر دور از مقام عزت فتاده وحشی بافقیز بخت سست خود آشفته شد سختز روی بیخودی افتاد از تخت
- پایهٔ سریر معانی بر عرش نهادن و گام فکر در عرصهٔ سپهر گشادن در مدح شهسواری که فضای هستی گویی از اقلیم اوست وحشی بافقیشه انجم سپاه آسمان تختجهانگیر و جهاندار و جوانبخت
- طلوع کردن اختر معانی از افق سپهر نکته دانی در تعریف شبی که اخترش طعنه بر نور بدر میزد و صحبتش طعنه بر شام قدر وحشی بافقیچو شه را تخت هفتم کاخ شد جایزحل چون سایهاش افتاد در پای
- شیر حکمت از پستان خامه گشادن و طفل فسانه را در مهد خیال پرورش دادن در آغاز حکایت عشقبازی و ابتداء روایت نکته سازی وحشی بافقیکه بود اقلیم چین را شهریاریبه تخت شهریاری کامکاری
- بخش ۴ - در ستایش حضرت پیغمبر«ص» وحشی بافقینه شاهانی که تخت و تاج خواهندازین دههای ویران باج خواهند
- عروس خیال از حجلهٔ اندیشه برون آوردن و او را در نظر ناظران جلوه دادن در تعریف بزمگاه سرور و صفت دامادی منظور وحشی بافقیبه عزم جشن زد شاه جوانبختبه روی سبزه چون گل زر نشان تخت
- بخش ۵ - حکایت وحشی بافقیرفت و ز دُر کیسه خود ساخت پرآمد و بر تخت شه افشاند در
- رسیدن رسولان قیصر به زمین بوس شاه مصر کشور و حرف ناامیدی شنیدن و پا از سر بزم خسروی کشیدن و مقدمهٔ جدال و آغاز قتال وحشی بافقیبه سوی تخت شه شد نامه بر کفبه تشریف قبول آمد مشرف
- بیتابی ناظر از شعلهٔ جدایی و اضطراب نمودن از داغ بینوایی و خویشتن را بر مشق جنون داشتن و شرح درون خویش بر چهرهٔ معلم نگاشتن وحشی بافقینهاد از دامن ارشاد تختهزد آخر بر سر استاد تخته
- لوح معنی در دامن حکایت نهادن و زبان به درس نکته گشادن در تعریف مکتبی که لعبت خانهٔ چین از او نشانهایست و حدیث خلدبرین افسانهای وحشی بافقیبه سوی خویش از تعظیمشان خواندبه دامن تختهٔ تعلیمشان ماند
