یکی دریای بیپایان نهادند
وزان دریا رهی با جان گشادند
۱یکی بر روی آن دریا برون شد
گهی مؤمن گهی ترسا برون شد
۲درین دریا که بی قعر و کنارست
عجایب در عجایب بیشمارست
۳زهی دریای بیپایان اسرار
که نه سر دارد و نه بن پدیدار
۴گر آن دریا نه زیر پرده بودی
بکلی کردها ناکرده بودی
۵جهانی کرده چون پر شد بدان نور
نماند هست تا نبود از آن دور
۶اگر گویی چرا ماندست پرده
چو آنجا مینماید هیچ کرده
۷سخن اینجا زبان را مینشاید
که این جز عقل و جان را مینشاید
۸سخن را در پس سرپوش میدار
زبان را از سخنچین گوش میدار
۹کسی را نیست فهم این سخنها
تو با خود روی در روی آر تنها
۱۰مشو رنجه ز گفت هر زبانی
یقین داری مرنج از هر گمانی
۱۱چو دریا در تغیر باش دایم
چو مردان در تفکر باش دایم
۱۲کمال خود بدان کز بس تعظم
غلامان تواند افلاک و انجم
۱۳هر آن چیزی که دی اندر ازل رفت
فلک امروز آن را در عمل رفت
۱۴هزاران دور میبایست در کار
که تا همچون تویی آید پدیدار
۱۵به هر دم کز تو برمیآید ای دوست
چنان باید که پنداری یکی توست
۱۶همه عمرت اگر بیش است اگر کم
کمال جانت را شرط است دمدم
۱۷همی هر لحظه جان معنیاندیش
تواند کرد خود را رونقی بیش
۱۸چو اینجا لذتی فانی براندی
ز صد لذاتِ باقی بازماندی
۱۹دمی کاینجا خوش آمد خورد و خفتت
دوصد چندان خوشی از دست رفتت
۲۰چو دنیا کشتزار آن جهانست
بکار این تخم کاکنون وقت آنست
۲۱زمین و آب داری دانه در پاش
بکن دهقانی و این کار را باش
۲۲نکو کن کشت خویش از وعده من
اگر بد افتدت در عهده من
۲۳اگر این کشتورزی را نورزی
در آن خرمن به نیم ارزن نیرزی
۲۴برو گر روزِ بازاری نداری
بکار این دانه چون کاری نداری
۲۵برای آن فرستادند اینجات
که تا امروز سازی برگ فردات
۲۶اگر بیرون شوی ناکشته دانه
تو خواهی بود رسوای زمانه
۲۷دو کس را در ره دین تخم دادند
ره دنیا به هر کس برگشادند
۲۸یکی ضایع گذاشت آن تخم در راه
یکی میپروریدش گاه و بیگاه
۲۹همی چون وقت برخوردن درآمد
یکی بر سر دگر یک در سرآمد
۳۰بکاری بر درو کاید پدیدت
درو وقت گرو آید پدیدت
۳۱