سبویی میستد رندی ز خمار
که این ساعت گرو بستان و بردار
۱چو خورد آن باده گفتندش گرو کو؟
گرو گفتا «منم» گفتند «نیکو
۲زهی نیکو گرو! برخیز و رو تو
نیرزی نیمجو وقت گرو تو»
۳اگر ارزندهای داری تو با خویش
نیرزی تو به نزد کس از آن بیش
۴ترا قیمت به علم است و به کردار
تو همچون من درافزودی به گفتار
۵به قدر آن که علم و کار داری
بدان ارزی، بدان مقدار داری
۶فشاندم دُر معنی بر تو بسیار
ولی کی کور بیند دُرّ ِ شهوار
۷تو چون نرگس همه چشمی، نه بینا
چو سیسنبر همه گوشی، نه شَنْوا
۸تو این ساعت که عقل و هوش داری
نه بنیوشی سخن، نه گوش داری
۹در آن ساعت که عقل و هوش شد پاک
مگر خواهی شنودن مرده در خاک
۱۰