الا ای سر به غفلت در نهاده
به دنیا دین خود بر باد داده
۱که گفتت داوری کن با فلک تو؟
جگر خون کن ز مشتی بینمک تو؟
۲ترا اندوه نان و جامه تا کی؟
ترا از نام و ننگ عامه تا کی؟
۳ز بس کهاندیشهٔ بیهوده کردی
نهاد خویش را فرسوده کردی
۴نهاد خویش قربان کن به تسلیم
به پیش این سخن بنشین به تعلیم
۵ز سر در ابجد معنی درآموز
ز نور شرع شمع دل برافروز
۶بسوزان نیمشب این سقف شبرنگ
برون پر زین کبوترخانهٔ تنگ
۷گر آید شربت غیبی به حلقت
نماند نیز نام و ننگ خلقت
۸تورا با مال دنیا دین بباید
چنانکت آن بباید این بباید
۹تو دین جویی دل از دنیا شده مست
ندانی کاین فراهم ندهدت دست
۱۰دل تو در دورویی شد گرفتار
تو ماندی زیر کوه عُجب و پندار
۱۱یکی رویت به دنیا کردهای تو
دگر رویت به دین آوردهای تو
۱۲به ترک این دورویی گوی آخر
یکی را بس بود یک روی آخر
۱۳دلت را از دو رویی شین باشد
که شر الناس ذوالوجهین باشد
۱۴