یکی دیوانهای اِستاد در کوی
جهانی خلق میرفتند هر سوی
۱فغان برداشت این دیوانه ناگاه
که از یک سوی باید رفت و یک راه
۲به هر سویی چرا باید دویدن؟!
به صد سو هیچ جا نتوان رسیدن
۳تویی با یک دل ای مسکین و صد یار
به یک دل چون توانی کرد صد کار؟
۴چو در یکدل بوَد صدگونه کارت
تو صددل باش اندر عشقِ یارت
۵