دریغا دیدهٔ ره بین نداری
بغفلت عمر شیرین میگذاری
۱بسر بردی بغفلت روزگاری
مگر در گور خواهی کرد کاری
۲الا ای حرص در کارت کشیده
چو شد قد الف وارت خمیده
۳اگر طاعت کنی اکنون نه زانست
که میترسی که مرگت ناگهانست
۴بسی شادی بکردی کام راندی
کنون چون پیر گشتی بازماندی
۵ز دارو کردنت ای پیر تا کی
بمی باید شدن تدبیر تاکی
۶نشد یک ذره کم ای پیر آزت
نکردستند گوی از شیر بازت
۷کنون زشتست حرص از مردم پیر
گنه خود چون بود با موی چوی شیر
۸چو مویت شیر شد ای پیرخیره
مکن آلوده شیرت را بشیره
۹بکف در آتشین داری نواله
که در پیری بکف داری پیاله
۱۰چو میشویی بآب تلخ تن را
بشوی از اشگ شور خود کفن را
۱۱مکن روباه بازی و بیارام
که پیه گرگ در مالیدت ایام
۱۲نمیترسی که از کوی جهانت
تو غافل در ربایند از میانت
۱۳تو خوش بنشسته و گردون دونده
تو مرغ دانه کش عمرت پرنده
۱۴تو خفته عمر بر پنجاه آمد
کنون بیدار شو که گاه آمد
۱۵چو گر عمری بدنیا خون گرستی
نه بس کاریست این کاکنون کرستی
۱۶چه کارست این که در دنیاء فانیست
جهانی کار کار آن جهانیست
۱۷غم خود خور که کس را از تو غم نیست
چه میگویم ترا حقا که هم نیست
۱۸ترا افتاد اگر افتاد کاری
که کس را نیست بر دل از تو باری
۱۹ز مرگت گر کسی دل ریش دارد
ز خود ترسد که آن در پیش دارد
۲۰کسی کز مرگ تو بسیار گرید
ز مرگ خود بترسد زار گرید
۲۱زمانی لب زخندیدن ببندد
بصد لب یک زمان دیگر بخندد
۲۲ترا افتاد کار ای پیرخون خور
به ایمان گر توانی جان برون بر
۲۳نخواهی بود با کس در میانه
تو خواهی بود با تو جاودانه
۲۴نترسی زانک فرداهم درین سوز
همه با خود گذارندت چو امروز
۲۵کنون من گفتم و رفتم بزودی
بکِشتم می ندانم تا درودی
۲۶کنون با گفت افتادست کارم
که گر طاعت کنم طاقت ندارم
۲۷کنون آن بادها از سر برون شد
که زیر خاک میباید درون شد
۲۸کنون چون زندگانی رخت دربست
بسوی خاک رفتم باد در دست
۲۹کنون گر شاد و گر غمناک رفتم
دلی پر آرزو با خاک رفتم
۳۰جهان پر غمم بسیار دم داد
سپهر گوژ پشتم پشت خم داد
۳۱غم من چند خواهد کرد بردار
ندارم جز ز فانی هیچ بر کار
۳۲بسی در دین و دنیا راز راندم
بدین نرسیدم و زان باز ماندم
۳۳دمم شد سرد و دل برخاست از دست
که بر فرقم زپیری برف بنشست
۳۴چو شد کافور موی مشگ بارم
کفن باید که من کافور دارم
۳۵همه مویم تا سپیدی جایگه کرد
جهان بر من سر پستان سیه کرد
۳۶چنان افتادهام از پای پیری
که از کس مینیابم دست گیری
۳۷جوانان طعنه خوش میزنندم
بطعنه در دل آتش میزنندم
۳۸ولیکم هست صبر آنک ایشان
چو من بیچاره گردند و پریشان
۳۹