بدید از دور پیری را جوانی
خمیده پشت او همچون کمانی
۱ز سودای جوانی گفت ای پیر
بچندست آن کمان پیش آی زرگیر
۲جوان را پیر گفت ای زندگانی
مرا بخشیدهاند این رایگانی
۳نگه میدار زر ای تازه برنا
ترا هم رایگان بخشند فردا
۴چو سالَم شصت شد، نبود زیانی
اگر من شست را سازم کمانی
۵مرا در شست افتادست هفتاد
چنین صیدی کرا در شست افتاد
۶ز شست آن کمان تیری شود راست
ز شست من کمان گوژ برخاست
۷از آن شست و کمان قوت شود بیش
ازین شست و کمان دل میشود ریش
۸ز پیری گرچه گشتم مبتلایی
نشد جز پشت گوژم هیچ جایی
۹اگرچه پر شدست اقلیم از من
درستم شد که پر شد نیمی از من
۱۰نشست اندر برم پیری چنان زود
که هرگز برنخاست از سر چنان دود
۱۱بسر دیوار، عمر اندرز دم دست
چه برخیزد از آن چون عمر بنشست
۱۲چو آمد کوزهٔ عمرم بدردی
نه قوت ماند و نه نیرو نه مردی
۱۳اگر گه گه بشهوت بردمی دست
چو در پای آمدم با سردلم جست
۱۴ازین پس نیز ناید کار از من
که آمد مدتی بسیار از من
۱۵بسی ناخوردنیها خوردم و رفت
بسی ناکردنیها کردم و رفت
۱۶برآمد ز آتش دل از جگر دود
که رفتم زود و بس دیرم خبر بود
۱۷اگرچه عقل بیش اندیش دارم
چه دانم تا چه غم در پیش دارم
۱۸برفت از دیده و دل خواب و آرام
که تا چون خواهدم بودن سرانجام
۱۹دلم از بیم مردن در گدازست
که مرکب لنگ و راهم بس درازست
۲۰چو از روز جوانی یاد آرم
چو چنگ از هر رگی فریاد آرم
۲۱اجل دانم که تنگم در رسیدست
که دور عمر دوری در کشیدست
۲۲دریغا من که از اسباب دنیا
فرو رفتم بدین گرداب دنیا
۲۳یکی گنجی طلب میکردم از خویش
چو برخاست آن حجاب و گنج از پیش
۲۴شبی چون دست سوی گنج بردم
شدم بی جان دریغا رنج بردم
۲۵برون رفتم بصد حسرت ز دنیا
چه خواهد ماند جز حیرت ز دنیا
۲۶زهی سودای بی حاصل که ما راست
زهی اندیشهٔ مشکل که ما راست
۲۷زیان روزگار خویش ماییم
حجاب خویشتن در پیش ماییم
۲۸از آن آلودگان کار خویشیم
که جمله عاشق دیدار خویشیم
۲۹همه در مهد دنیا سیر خوابیم
همه از مستی غفلت خرابیم
۳۰خداوندا مرا پیش از قیامت
از آن معنی کنی بویی کرامت
۳۱