شنودم من که موشی در بیابان
مگر دید اشتری را بی نگهبان
۱مهارش سخت بگرفت و دوان شد
که تا اشتر بآسانی روان شد
۲چو آوردش بسوراخی که بودش
نبودش جای آن اشتر چه سودش
۳بدو گفت اشتر ای گم کرده راهت
من اینک آمدم کو جایگاهت
۴ترا چون نیست از سستی سرخویش
بدین عدت مرا آری بر خویش
۵کجا آید برون تنگ روزن
چو من اشتر بدین سوراخ سوزن
۶برو از جان خود برگیر این بار
که اشتر گربه افتادست این کار
۷برو دم درکش ای موش سیه سر
که نتوانی شد اشتر را سیه گر
۸برو ای مور خود را خانهٔ جوی
سخن در خورد خود از دانهٔ گوی
۹ترا ای مور ازآن دل خوش فتادست
که کیک تو عماری کش فتادست
۱۰