شبی دور از لب و دندان اغیار
به دندان میگزیدم من لب یار
۱درآمد باغبان با گل همیگفت
بگو تا خود که بود امشب ترا جفت
۲نقاب از روی خوبت که کشیده است؟
لب و لعلت به دندان که گزیده است؟
۳دم باد صبا خوردی شکفتی
به دست هر کس و ناکس بیفتی
۴لبانم نیم شب تا روز تر کرد
نسیم آمد دهانم پر ز زر کرد
۵دهانم خون بلبل میمکیده است
از آن خون قطرهای بر لب چکیده است
۶مکن عهد و وفاداری فراموش
بیا چون جان شیرینم در آغوش
۷ترا چون من هزاران بنده باشد
که سر در پای تو افکنده باشد
۸مرا چون تو به عالم هیچ کس نیست
شکیبم از وصالت یک نفس نیست
۹ترا بهتر ز من عاشق هزار است
مرا بی روی خوبت کار زار است
۱۰لبانم خشک و چشمم اشگباران
زمین خشک را جان است باران
۱۱همی ترسم ازین دوران گردون
که دون را نیک کرده نیک را دون
۱۲به یک گردش که گرد خود بگردد
نظام کار نیک و بد بگردد
۱۳ترا در کورهٔ آتش بسوزد
مرا آتش به دل در بر فروزد
۱۴ترا باد خزان پژمرده دارد
مرا هجران تو افسرده دارد
۱۵مبادا روز ما را روشنایی
شب وصل ترا روز جدایی
۱۶مبادا بی وصالت روز ما خوش
که از هجران تو باشم بر آتش
۱۷مبادا بی وصالت زندگانی
که تو هستی مراد جاودانی
۱۸درین اندیشه بودند تا سحرگاه
نبودند از قضا آگه که ناگاه
۱۹