سپاه روز روشن چون برآمد
قضا را ترک هجران بر سر آمد
۱به بلبل باز گفت ای خفته برخیز
بیا خود را به بال من درآویز
۲چو موری کعبه را خواهد که بیند
فراز شهپر بازان نشیند
۳سلیمانت همی خواهد به داور
چه داری حجت قاطع بیاور
۴چه خواهی گفت با او من چه مرغم
که میگردم به عالم فارغ از غم
۵برنگ و بوی گل مغرور گشتی
ز نزد حضرت شه دور گشتی
۶به حسن بی بقا دل خوش چرایی
ز امر سروران سرکش چرایی
۷چرا دل بندی اندر بی وفائی
شوی محروم و در خدمت نیائی
۸مگر دان سر ز درگاه خداوند
که سرگردان بمانی پای در بند
۹اگر خواهی که گردی در جهان فرد
به گرد کوی صاحب دولتان گرد
۱۰که از صاحبدلان یا بی عطائی
نیابی هیچ از اینها بی وفائی
۱۱سخن از اهل عقل و فهم بنیوش
اگر داری خبر از دانش و هوش
۱۲گدائی مفلس و سرگشته حیران
پی روزی گرفت آمد به شروان
۱۳