به نزد خانهٔ دستور کشور
وثاقی مختصر بگرفت بی در
۱همیمالید سالی بیشتر عور
تن خود را بدان دیوار دستور
۲ز نزدیکان یکی میدید از دور
به عالم فاش گشت این راز مستور
۳وزیر شهر شروان مرد را گفت
«چه مقصود است ترا بر خاک ما خفت؟»
۴جوابش داد و گفت «ای چشمهٔ نور
ز رخسار تو بادا چشم بد دور
۵یکی دلخستهام، ای صدر عالم
نمیداند کسی اسرار حالم
۶چو فر دولت اندر خانهٔ تست
دل من مرغ دام و دانهٔ تست
۷همیمالم تن خود را به دیوار
مگر روزی دهی در خانهام بار!»
۸خوش آمد این سخن در گوش جانش
ز زر پر کرد دامان و دهانش
۹مقرّب گشت حضرت را چنان شد
که حکمش بر همه شروان روان شد
۱۰اگر خواهد کسی تا میر گردد
به گرد پادشاه و میر گردد
۱۱