دلبرم در حسن طاق افتاده است
قسم من زو اشتیاق افتاده است
۱بر سر پایم چو کرسی ز انتظار
کو چو عرش سیم ساق افتاده است
۲گر رسد یک شب خیال وصل او
برق در زیرش براق افتاده است
۳لیک اندر تیه هجرش گرد من
سد اسکندر یتاق افتاده است
۴کی فتد در دوزخ این آتش کزو
در خراسان و عراق افتاده است
۵بر هم افتاده چو زلفش هر نفس
کشته تو در فراق افتاده است
۶میندانم تا به عمدا میکشد
یا چنین خود اتفاق افتاده است
۷تا که روی همچو ماهش دیدهام
ماه بختم در محاق افتاده است
۸ابروی او جز کمان چرخ نیست
زانکه همچون چرخ طاق افتاده است
۹چون ندارد ترک سیمینم میان
پس چرا زرین نطاق افتاده است
۱۰این همه باریک بینی فرید
از میان آن وشاق افتاده است
۱۱