راه عشق او که اکسیر بلاست
محو در محو و فنا اندر فناست
۱فانی مطلق شود از خویشتن
هر دلی ، کو طالب این کیمیاست
۲گر بقا خواهی فنا شو کز فنا
کمترین چیزی که میزاید بقاست
۳گم شود در نقطهٔ فای فنا
هر چه در هر دو جهان شد از تو راست
۴در چنین دریا که عالم ذرهای است
ذرهای هست آمدن یارا کراست
۵گر ازین دریا بگیری قطرهای
زیر او پوشیده صد دریا بلاست
۶برنیاری جان و ایمان گم کنی
گر درین دریا بری یک ذره خواست
۷گرد این دریا مگرد و لب بدوز
کین نه کار ما و نه کار شماست
۸گر گدایی را رسد بویی ازین
تا ابد بر هرچه باشد پادشاست
۹از خودی خود قدم برگیر زود
تا ز پیشان بانگت آید کان ماست
۱۰دم نیارد زد ازین سیر شگرف
هر که را یکدم سر این ماجراست
۱۱زهد و علم و زیرکی بسیار هست
آن نمیخواهند درویشی جداست
۱۲آنچه من گفتم زبور پارسی است
فهم آن نه کار مرد پارساست
۱۳سلطنت باید که گردد آشکار
تا بدانی تو که این معنی کجاست
۱۴در دل عشاق از تعظیم او
کبریایی خالی از کبر و ریاست
۱۵محو کن عطار را زین جایگاه
کین نه کسب اوست بل عین عطاست
۱۶