ره عشاق راهی بیکنار است
ازین ره دور اگر جانت به کار است
۱وگر سیری ز جان در باز جان را
که یک جان را عوض آنجا هزار است
۲تو هر وقتی که جانی برفشانی
هزاران جان نو بر تو نثار است
۳وگر در یک قدم صد جان دهندت
نثارش کن که جانها بیشمار است
۴چه خواهی کرد خود را نیمجانی
چو دایم زندگیِّ تو ، به بار است
۵کسی کز جان بود زنده درین راه
ز جرم خود همیشه شرمسار است
۶درآمد دوش در دل عشق جانان
خطابم کرد کامشب روز بار است
۷کنون بیخود بیا تا بار یابی
که شاخ وصل بی باران به بار است
۸چو شد فانی دلت در راه معشوق
قرار عشق جانان بیقرار است
۹تو را اول قدم در وادی عشق
به زارش کشتن است آنگاه دار است
۱۰وزان پس سوختن تا هم بوینی
که نور عاشقان در مغز نار است
۱۱چو خاکستر شوی و ذره گردی
به رقص آیی که خورشید آشکار است
۱۲تو را از کشتن و وز سوختن هم
چه غم چون آفتابت غمگسار است
۱۳کسی سازد رسن از نور خورشید
که اندر هستی خود ذرهوار است
۱۴کسی کو در وجود خویش ماندست
مده پندش که بندش استوار است
۱۵درین مجلس کسی باید که چون شمع
بریده سر نهاده بر کنار است
۱۶شبانروزی درین اندیشه عطار
چو گل پر خون و چون نرگس نزار است
۱۷