چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریم
هندوی خود کند هر دم به دلبریم
۱چون زلف کافرش ، آهنگ دین کند
در حال بند کند در دام کافریم
۲مویی اگر همه خلق در من نگه کنند
مویی تمام بود زان زلف عنبریم
۳ای ساقی از می عشق ، دلقم بشو ، بیا
چون دلق زرق هست ، چند از سیه گریم
۴تا کی ز رد و قبول دردی بیار که من
مست ملامتیم رند قلندریم
۵تا کی ز روی و ریا ، ساختن بتی ز هوا
زین پس به بتکدهها مرد مقامریم
۶گر دی به صومعه در، مرد خلیل بدم
امروز پیش مغان چون گبر آزریم
۷گرچه به صورت ، حال ، از مؤمنان رهم
لیکن ز روی یقین گبرم چو بنگریم
۸عطار تا که نهاد در راه فقر قدم
کرد آن حقیقت فقر از جان و دل بریم
۹