ما مرد کلیسیا و زناریم
گبری کهنیم و نام برداریم
۱دریوزه گران شهر گبرانیم
ششپنجزنان کوی خماریم
۲با جملهٔ مفسدان به تصدیقیم
با جملهٔ زاهدان به انکاریم
۳در فسق و قمار پیر و استادیم
در دیر مغان مغی به هنجاریم
۴تسبیح و ردا نمیخریم الحق
سالوس و نفاق را خریداریم
۵در گلخن تیره سر فرو برده
گاهی مستیم و گاه هشیاریم
۶واندر ره تایبان نامعلوم
گاهی عوریم و گاه عیاریم
۷با وسوسههای نفس شیطانی
در حضرت حق چه مرد اسراریم
۸اندر صف دین حضور چون یابیم
کاندر کف نفس خود گرفتاریم
۹این خود همه رفت عیب ما امروز
این است که دوست دوست میداریم
۱۰دیری است که اوست آرزوی ما
بی او به بهشت سر فرو ناریم
۱۱گر جملهٔ ما به دوزخ اندازد
او به داند اگر سزاواریم
۱۲بی یار دمی چو زنده نتوان بود
در دوزخ و در بهشت با یاریم
۱۳بی او چو نهایم هرچه باداباد
جز یار ز هرچه هست بیزاریم
۱۴در راه یگانگی و مشغولی
فارغ ز دو کون همچو عطاریم
۱۵