سر عشقت مشکلی بس مشکل است
حیرت جان است و سودای دل است
۱عقل تا بوی می عشق تو یافت
دایما دیوانهای لایعقل است
۲بر امید روی تو در کوی تو
پای عاشق تا به زانو در گل است
۳منزل اندر هر دو عالم کی کند
هر که را در کوی عشقت منزل است
۴هست عاشق لیک هم بر خویشتن
هر که از عشق تو یک دم غافل است
۵گفتهای حاصل چه داری از غمم
می به نتوان گفت آنچم حاصل است
۶تا دلم در دام عشقت اوفتاد
در میان خون چو مرغی بسمل است
۷معطلی مطلق تویی در ملک عشق
هر دو عالم دستهای سایل است
۸تا گشادی بر دل عطار دست
بر دل عطار بندی مشکل است
۹