در دلم تا برق عشق او بجست
رونق بازار زهد من شکست
۱چون مرا میدید دل برخاسته
دل ز من بربود و درجانم نشست
۲خنجر خونریز او خونم بریخت
ناوک سر تیز او جانم بخست
۳آتش عشقش ز غیرت بر دلم
تاختن آورد همچون شیر مست
۴بانگ بر من زد که ای ناحق شناس
دل به ما ده چند باشی بتپرست
۵گر سر هستی ما داری تمام
در ره ما نیست گردان هرچه هست
۶هر که او در هستی ما نیست شد
دایم از ننگ وجود خویش رست
۷میندانی کز چه ماندی در حجاب
پردهٔ هستی تو ره بر تو بست
۸مرغ دل چون واقف اسرار گشت
میطپید از شوق چون ماهی بشست
۹بر امید این گهر در بحر عشق
غرقه شد وان گوهرش نامد به دست
۱۰آخر این نومیدی ای عطار چیست
تو نه ای مردانه همتای تو هست
۱۱