عزم آن دارم که امشب نیم مست
پایکوبان کوزهٔ دُردی به دست
۱سر به بازار قلندر برنهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
۲تا کی از تزویر باشم رهنمای؟
تا کی از پندار باشم خودپرست؟
۳پردهٔ پندار میباید درید
توبهٔ تزویر میباید شکست
۴وقت آن آمد که دستی برزنم
چند خواهم بودن آخر پایبست؟
۵ساقیا در دِه شرابی دلگشای
هین که دل برخاست؛ غم بر سر نشست
۶تو بگردان دَور ، تا ما مَردوار
دور گردون زیر پای آریم پست
۷مشتری را خرقه از بر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست
۸همچو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از اَلَست
۹