دلی کز عشق جانان دردمند است
همو داند که قدر عشق چند است
۱دلا گر عاشقی از عشق بگذر
که تا مشغول عشقی عشق بند است
۲وگر در عشق از عشقت خبر نیست
تو را این عشق عشقی سودمند است
۳هر آن مستی که بشناسد سر از پای
ازو دعوی مستی ناپسند است
۴ز شاخ عشق برخوردار گردی
اگر عشق از بن و بیخت بکند است
۵سرافرازی مجوی و پست شو پست
که تاج پاکبازان تخته بند است
۶چو تو در غایت پستی فتادی
ز پستی در گذر کارت بلند است
۷بخند ای زاهد خشک ارنه ای سنگ
چه وقت گریه و چه جای پند است
۸نگارا روز روز ماست امروز
که در کف باده و در کام قند است
۹می و معشوق و وصل جاودان هست
کنون تدبیر ما لختی سپند است
۱۰یقین میدان که اینجا مذهب عشق
ورای مذهب هفتاد و اند است
۱۱خرابی دیدهای در هیچ گلخن
که خود را از خرابات اوفگند است
۱۲مرا نزدیک او بر خاک بنشان
که میل من به مشتی مستمند است
۱۳مرا با عاشقان مست بنشان
چه جای زاهدان پر گزند است
۱۴بیا گو یک نفس در حلقهٔ ما
کسی کز عشق در حلقش کمند است
۱۵حریفی نیست ای عطار امروز
وگر هست از وجود خود نژند است
۱۶