الصلا ای دل اگر در عشق او اقرار داری
الحذر گر ذرهای در عشق او انکار داری
۱کی توانی دید روی گل که همچون خار گشتی
گر زمانی خلوتی داری میان خار داری
۲تا تو از توی و تویِّ خود برون آیی بهکلی
عمر بگذشت و تو در هر توی عمری کار داری
۳همچو پروانه سر افشان گر وصال شمع خواهی
همچو خرقه سر درافکن گر سر اسرار داری
۴در گذر از کعبه و خمار گر تو مرد عشقی
زانکه تو ره ماورای کعبه و خمار داری
۵در درون صومعه معیار داری هیچ نبود
در خرابات آی تا حاصل کنی معیار داری
۶گرچه اندر صومعه از رهبران خرقه پوشی
لیکن اندر میکده زین گمرهی زنار داری
۷تا قدم در زهد داری احولی در غیر بینی
غیر بینی میکنی اکنون سر اغیار داری
۸دل همی بیند که در هر ذرهای رویی است او را
در نگر ای کوردل گر دیدهٔ دیدار داری
۹ماهرویا من ندارم در دو عالم جز تو کس را
تو چو من در هر حوالی عاشق بسیار داری
۱۰عاشقان چون ذره بسیارند و تو چون آفتابی
میتوانی گر به لطفی جمله را تیمار داری
۱۱دل به نسیه دادم از دست و ز پای افتادم از غم
نقد صد جان یابم اگر یک دم سر عطار داری
۱۲