جهانی جان چو پروانه از آن است
که آن ترسا بچه شمع جهان است
۱به ترسایی درافتادم که پیوست
مرا زنارِ زلفش بر میان است
۲درآمد دوش آن ترسا بچه مست
مرا گفتا که دین من عیان است
۳درین دین گر بقا خواهی فنا شو
که گر سودی کنی آنجا زیان است
۴بدو گفتم نشانی ده ازین راه
مرا گفتا که این ره بینشان است
۵ز پیدایی هویدا در هویداست
ز پنهانی نهان اندر نهان است
۶فنا اندر فنای است و عجب این
که اندر وی بقایِ جاودان است
۷چو پیدا و نهان دانستی این راه
یقین میدان که نه این و نه آن است
۸به دین ما درآ گر مرد کفری
که عاشق غیر این دین کفردان است
۹یقین میدان که کفر عاشقی را
بنا بر کافریِ جاودان است
۱۰اگر داری سر این پای در نه
به ترک جان بگو چه جای جان است
۱۱وگرنه با سلامت رو که با تو
سخن گفتن ز دلق و طیلسان است
۱۲برو عطار و تن زن زانکه این شرح
نه کار توست کار رهبران است
۱۳