فداک ابی و امی این تمشی
براق آمد مگر بر عزم عرشی
۱تو را چه عالم و چه عرش و چه فرش
که صد عالم ورای عرش و فرشی
۲کنون روحانیان عرش را بین
چو سر بر خط نهاده انس و وحشی
۳تویی سلطان مطلق در دو عالم
که خط دادندت انس و جان به خوشی
۴ز بس کآمد به نزدیک تو جبریل
شده چون دحیه الکلب قریشی
۵چو اندر عالم جان اوفتادی
از آن بی سایه دایم میدرفشی
۶چو دایم رحمة للعالمینی
بر آن جرم دو عالم را ببخشی
۷نگردد مطلع بر نقش تو کس
که تو برتر ز نه طالق بنفشی
۸چو تو برتر ز افلاکی به جز حق
که داند تا چه نوری و چه نقشی
۹فسبحان الذی اسری بعبده
الی الملکوت و الجبروت کله
۱۰زهی از عرش اعلی بر گذشته
وز آن جا عرش بالا بر گذشته
۱۱چه گویم؟ من که از هر جا که گویم
به صد عالم از آن جا بر گذشته
۱۲همه روحانیان بر جای مانده
تو در بی جایی از جا بر گذشته
۱۳هم از عقل معظم پیش رفته
هم از روح معلی بر گذشته
۱۴قیامت نقد امروزت که هاتین
تو از دی و ز فردا بر گذشته
۱۵به خاصیت، تو دُری عالمافروز
ز قعر هفت دریا بر گذشته
۱۶به یک دم چون گهر از طشت پر زر
ازین نُه طشت مینا بر گذشته
۱۷به نور جان به ذات حق رسیده
ز آلا و ز نعما بر گذشته
۱۸شده مستغرق نور مسما
ز اعداد و ز اسما بر گذشته
۱۹زهی دانای اسرار معانی
ورای این جهان و آن جهانی
۲۰زهی سلطان دارالملک افلاک
زهی تخت تو عرش و تاج لولاک
۲۱مجره زان پدید آمد که یک شب
فلک از دست قدرت جامه زد چاک
۲۲قزح زان آشکارا شد که یک روز
کشیدی از علی قوسی بر افلاک
۲۳ز اول حقه یک شب مهرهٔ ماه
بدو بنمودهای دست تو زان پاک
۲۴تو آن وقتی نبیالله بودی
که آدم بود یک کف خاک نمناک
۲۵اگر نور وجود تو نبودی
بماندی در کف او آن کف خاک
۲۶چو پیش «هو» زنی هویی جگرسوز
شود چون ناف آهو نافهٔ ناک
۲۷فرو ماند چو خر در گل ز مدحت
دو اسبه گر بتازد عقل و ادراک
۲۸ندارد هیچ کس با پشتی تو
ز جرم جملهٔ روی زمین باک
۲۹زهی دارای طول و عرض اکبر
شفاعت خواه مطلق روز محشر
۳۰زهی روز قیامت روز بارت
خلایق سر به سر در انتظارت
۳۱گنهکاران بر جان خورده زنهار
همه جان بر کف اندر زینهارت
۳۲کجا پیغمبری دانی که آن روز
نسوزاند سپند روزگارت؟
۳۳تویی مختارِ کل آفرینش
که حق بی علتی کرد اختیارت
۳۴چو تو بر باد دیدی ملک عالم
به ملک فقر آمد افتخارت
۳۵به صورت چرخ از آن فوق تو افتاد
که چرخ آمد طبقهای نثارت
۳۶فلک زان میدود با طشت خورشید
که هست از دیرگاهی طشت دارت
۳۷به فراشی از آن میآیدت ابر
که از خاکی تو را نبود غبارت
۳۸تو را چون حارس و چون حاجب آمد
مه و خورشید در لیل و نهارت
۳۹فلک با خواجگی خود غلامت
چو لام منحنی از دال نامت
۴۰زهی خاک درت تریاک اعظم
طفیلیِ وجودت کل عالم
۴۱زهی موسی عمران بر در تو
به هارونی میان دربسته محکم
۴۲زهی دربان تو یعنی که افلاک
شده چوبک زنت عیسی مریم
۴۳تو را شیطان مسلمان گشته جاوید
ولی پیچیده سر از پیش عالم
۴۴اگر با نام حق نامت نگویند
که را باشد مسلمانی مسلم
۴۵نیاید خستهای کو منکرت شد
به جز خاکستر خود هیچ مرهم
۴۶عدو گر بنگرد در تو به انکار
نماند مردمش در دیده محکم
۴۷نگین میخواست از مهر تو گردون
از آن شد حلقه وش مانند خاتم
۴۸نگینش چون نشد مُهر نبوت
لبان خویش نیلی کرد ازین غم
۴۹اگر در نطق آیم تا قیامت
نیارم گفت یک وصف تمامت
۵۰زهی مه را رخت تنویر داده
به یک سو روز را شبگیر داده
۵۱جمالت حُسن را در بر گرفته
کمالت عقل را تشویر داده
۵۲خرد نطق خوشت را کار بسته
شکر لعل لبت را شیر داده
۵۳عروش هشت جنت در فراقت
ازین نه بم نوای زیر داده
۵۴چو خوشه ده زبان گشته نهم چرخ
صفاتت صد یکی تقریر داده
۵۵ازین طاق چهارم روی خورشید
ز عکس رای تو تأثیر داده
۵۶قضا دیده قدر مایه ز قدرت
ز کف سر رشتهٔ تقدیر داده
۵۷به فرمان تو ای فرمان دهِ جان!
عذاب خلد را تأخیر داده
۵۸دل عطار مجنون غم تو
تو از زلف خودش زنجیر داده
۵۹به هم نامی حق دارم زهی قدر
به هم نامی نکو نامم کن ای صدر!
۶۰دلی کایینهٔ اسرار گردد
غلام خواجهٔ احرار گردد
۶۱تویی آن خواجه کز یک شاخ نعتت
دو عالم خلق برخوردار گردد
۶۲تویی آن مرد کز نور وجودت
عدم آبستن اسرار گردد
۶۳تویی آن صدر کز دریای جودت
کفی بحر و نمی امطار گردد
۶۴دل من یا رسول الله خفته است
دلی در بند تا بیدار گردد
۶۵چه کم گردد ز بحر بی نهایت
که یک شبنم، دُری شهوار گردد؟
۶۶دل عطار را گر بار دادی
دلی بیدار معنیدار گردد
۶۷نکوکارا مگر کاری شود پیش
چو کاری رفت مرد کار گردد
۶۸